دخترـــ دختر حوا بود پسر اماـــ ادم نبود جهان را بر گردانید به روز نخستین انگار... اشتباهی روی داده است..
سیگار که میکشید انگار ... مغز مرا پک می زد و لا به لای انهمه دود انگار طرح عذاب مرا میکشید سیگار که میکشید زیباتر میشد ولی ترس مرا به خودش می دوخت سیگار که میکشید با تمام مردانگی اش مرا نیز می سوخت خاکستر که میشدم... مرا ارام درون جا سیگاری اش. . له می کرد و سیگاری دیگر بر می داشت... ان را هم له میکرد... وسیگار بعدی... انقدر ادامه داد تا در میان انهمه دود گم شد... حالا با سرفه های خش دارش انگار تنم را به سولدلبه می کشند... من هم ولی حالا ...مثل او سیگاری شده ام... هر روز فکرش را پک می زنم دود میکنم به هوا می فرستم.تمام که می شود روی زمین لگدش می کنم و او له میشود... و سیگار بعدی انقدر ادامه میدهم تا او هم گم شود در پهنای این همه دود..
تا وقتی پیشم بودی همه چیز مثل باد سریع می گذشت....چرا حالا که در انتظار تو هستم ثانیه ها گذر نمی کنند؟!؟
چرا شبها اینقدر ساکت اند و سپیده نمی زند؟!؟!؟
چرا روزها انقدر کش می آید؟!؟!؟....
خاطراتمان را ورق زدم، تمامی ِ ثانیه ها را شمردم و روزها را...
روزهایی که بیشترشان را با هراس ِ ترکیدن ِ خوشی هایی که فکر می کردم حبابی اند، گذراندم...
روزهایی را شمردم که تمام ِ وجودت را به باورم بخشیدی...
روزهایی که تمام ِ وجودم، ناتوانی ِ باور ِ ساده ترین عاشقانه ات شده بود...
و به امروز رسیدم
امروز انقدر خسته و دل مرده ام که هیچ چیز نمی تواند
خوشحالم کند
حتی
گرمی زندگی بخش خورشید هم به روزگارم گرمی نمی بخشد
باور ِ اینکه تمام ِ این روزها را با تو سپری کردم، سخت بود؛ باور ِ حضورت به همان رنگ ِ آغازمان سخت بود، باور ِ تمام ِ روزهای ِ بودنت بهت آور بود
روزهای گذشته که می اندیشم گاهی اوقات خیال می کنم که همگی خوابی بیش نبوده افسوس که روزهایم را همین خاطرات خواب مانند همانند حباب ازبین بردند.
تو هستی، در تمام ِ این روزها بودی و من هنوز ناتوانم...
دیگر هراس ِ من حبابی بودن ِ این لحظات ِ ناب نیست، هراس من پر رنگ تر از تمامی این بهانه ها>از بار دیگر تکیه کردن به باورهایت است.ولی هنوزبا نبودنت زجر می کشم خوب می دانی این تازه اول راه من و توست.